صف های نماز جماعت بهم چسبیده بود، دل ها را نمی دانم! یک روز کمی زودتر به مسجد رسیدم، رفتم آن جلو ها. مُهر و تسبیح فیروزه ای رنگم را روی زمین گذاشتم.ملکوتی و عارفانه با لبخندی از سر رضايت مندی اطراف را برانداز می کردم.خیلی نگذشت که همه اهل محل آمدند… بیشتر »
آرشیو برای: "تیر 1396"
روزگار سختی بود، اما خوش می گذشت. به قول باجی جان در یخچال را باز می کردی فقط لامپش روشن بود! گاهی از زور گرسنگی نان می خوردیم با رُب!! اما عبادی الشاکرين بودیم…. برای همه داشته ها و نداشته هایمان. #حب_الحسين بیشتر »
آلانه سالانه در خیابان راه می رفتم. فکرم مشغول چهارشنبه های سفید بود. دنبال مناسبترین شیوه نهی از منکر بودم.با دیدن دختراني که موهایشان را به سبک آفریقایی بافته بودند و برای خود ریش و سیبیل گذاشته بودند برق سه فاز از سرم پرید!!با آن همه ادعای… بیشتر »
آخرین نظرات